تبليغاتX
به نام او كه همين نزديكي است ...

به نام او كه همين نزديكي است ...
شـــــايد رابطــه ها مجــــازی باشند ، ولـی دردهـا همچنــان حقيقــی اند ...
لینک دوستان

New Track
Coming Soon
----------------------

Download
فرشته بانو
----------------------

Click For Download
حسين زمان - زندوني
----------------------

Download
چنين نخواهد مـاند
----------------------

1000 Tomani
حامد فرد
----------------------

Download This Video
Parsa
----------------------

باران توئي
‍Chaartaar
----------------------

Download
راز خلقت و هوس
----------------------

حقيقت ناب را همچون سراب ، در برهوت آرزوهاي بربادرفته جستجو مکن. 
سهم هرکس از حقيقت ناب، همان است که " در خلوت وجدان خويش"آشکار ميسازد.



دورترين و ديرترين خانه هاى تاريخ را دنبال چه مى گرديم؟
صورتى پنهان يا كيميايى نهان؟... هيچكدام!
چیزی در اعماق ما گم شده... تاريخ، بهانه ست!



تا دنيا دنياست، جانهاى آزاده اى خواهند بود كه در برابـر تجـاوز بـه آزادى انسـاني گـردن بكشـند، وجدانهاي شريف و جانهايي كه به هر تجاوزي به وجدان انساني با ارادهي استوار " نـه " بگوينـد.

.

.

.


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 25 اسفند1390 ] [ 3:8 ] [ taha ]

در شلوغی های زندگی خودت را پیدا کن ...
مگذار این غبار تو را به دست غیر بسپارد...

دستی ببر و " خودِ غبار گرفته ات " را از زمین بردار
دستی بر آن بکش و غبارش را بتکان

با گذشت اینهمه سال
باز درخشندگی اش متعجبت می کند!!!!

خویش را پیدا کن ...
قبل از آنکه دیر شود...

خیلی نمی خواهد دور بروی
جایی همین نزدیکی ها را بگرد...



[ سه شنبه 19 اردیبهشت1391 ] [ 3:22 ] [ taha ]
آهـنـگ بـسـيـار زيـبـاي شــاهـــرخ به نام بــــاغ بـــارون زده



غروب دهکده من بارون زده
 دلم یه
باغ خواهشه پر از گل نیایشه

ادامه مطلب
[ سه شنبه 12 اردیبهشت1391 ] [ 21:16 ] [ taha ]

گاهي بعضي ها با ما جور در مي آيند، اما همراه نمي شوند، گاهي نيز آدم هايي را مي يابيم كه با ما همراه مي شوند اما جور در نمي آيند. برخي وقت ها ما آدم هايي را دوست داريم كه دوستمان نمي دارند، همان گونه كه آدم هايي نيز يافت مي شوند كه دوستمان دارند، اما ما دوستشان نداريم. به آناني كه دوست نداريم اتفاقي در خيابان بر مي خوريم و همواره بر مي خوريم، اما آناني را كه دوست مي داريم همواره گم مي كنيم و هرگز اتفاقي در خيابان به آنان بر نمي خوريم!



برخي ما را سر كار مي گذارند،* برخي بيش از اندازه قطعه گم شده دارند و چنان تهي اند و روحشان چنان گرفتار حفره هاي خالي است كه تمام روح ما نيز كفاف پر كردن يك حفره خالي درون آنان را ندارد. برخي ديگر نيز بيش از اندازه قطعه دارند و هيچ حفره اي، هيچ خلائي ندارند تا ما برايشان پُركنيم. برخي مي خواهند ما را ببلعند و برخي ديگر نيز هرگز ما را نمي بينند و نمي يابند و برخي ديگر بيش از اندازه به ما خيره مي شوند...


گاه ما براي يافتن گمشده خويش، خود را مي آراييم، گاه براي يافتن «او» به دنبال پول، علم، مقام، قدرت و همه چيز مي رويم و همه چيز را به كف مي آوريم و اما «او» را از كف مي دهيم. گاهي اويي را كه دوست مي داري احتياجي به تو ندارد زيرا تو او را كامل نمي كني. تو قطعه گمشده او نيستي ،تو قدرت تملك او را نداري.گاه نيز چنين كسي تو را رها مي كند و گاهي نيز چنين كسي به تو مي آموزد كه خود نيز كامل باشي، خود نيز بي نياز از قطعه هاي گم شده.


او شايد به تو بياموزد كه خود به تنهايي سفر را آغاز كني ، راه بيفتي ، حركت كني. او به تو مي آموزد و تو را ترك مي كند، اما پيش از خداحافظي مي گويد: "شايد روزي به هم برسيم ..."، مي گويد و مي رود، و آغاز راه برايت دشوار است. اين آغاز، اين زايش،* برايت سخت دردناك است. بلوغ دردناك است، وداع با دوران كودكي دردناك است، *كامل شدن دردناك است، اما گريزي نيست.و تو آهسته آهسته بلند مي شوي، و راه مي افتي ومي روي، و در اين راه رفتن دست و بالت بارها زخمي مي شود، اما آبدیده مي شوي و مي آموزي كه از جاده هاي ناشناس نهراسي، از مقصد بي انتها نهراسي، از نرسيدن نهراسي و تنها بروي و بروي و بروي.


[ دوشنبه 11 اردیبهشت1391 ] [ 19:43 ] [ taha ]

 در ديگران مي جويي ام اما بدان اي دوست 

اين سان نمي يابي ز من حتي نشان اي دوست 


من درتو گم گشتم مرا در خود صدا مي زن 
تا پاسخم را بشنوي پژواك سان اي دوست 


در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من 
سردي مكن با اين چنين آتش به جان، اي دوست 


گفتي بخوان – خواندم – گرچه گوش نسپردي 
حالا كه لالم خواستي پس خود بخوان اي دوست 

من قانعم آن بخت جاويدان نمي خواهم 
گر مي تواني يك نفس با من بمان اي دوست 


يا نه، تو هم با هر بهانه، شانه خالي كن 
از من – من اين بر شانه ها بار گران- اي دوست 


نا مهرباني را هم از تو دوست خواهم داشت 
بيهوده مي كوشي بماني مهربان اي دوست 


آن سان كه مي خواهد دلت با من بگو آري 
من دوست دارم حرف دل را بر زبان اي دوست 


محمدعلي بهمني

[ پنجشنبه 31 فروردین1391 ] [ 20:47 ] [ taha ]

پروردگارا به من آرامش ده تا بپذیرم آنچه را که نمیتوانم تغییر دهم

 دلیری ده تا تغییر دهم آنچه را که میتوانم تغییر دهم

 بینش ده تا تفاوت این دو را بدانم

 مرا فهم ده تا متوقع نباشم که هستی مطابق میل من تغییر کند....

 

[ چهارشنبه 23 فروردین1391 ] [ 0:20 ] [ taha ]


باور نکن تنهاییت را

من در تو پنهانم تو در من...


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 17 فروردین1391 ] [ 17:29 ] [ taha ]
آهنگ بسيار زيبا و جاودانه معين به نام دعا



خودش میدونه داره هر کسی آرزويي 

این باشه آرزومون نریزه آبرویی


ادامه مطلب
[ جمعه 4 فروردین1391 ] [ 17:4 ] [ taha ]
درباره وبلاگ

آنچه نمي دانم بي انتهاست ...


شـــــايد رابطــه ها مجــــازی باشند ، ولـی دردهـا همچنــان حقيقــی اند ...


به خاطر بسپاریم همراهی خدا با انسان مثل نفس کشیدن است
آرام، بی صدا، همیشگی . . .


خدایا ، کمک کن دیرتر برنجم ، زودتر ببخشم ، کمتر قضاوت کنم و بیشتر فرصت دهم ...


باران‌ همچنان‌ می‌بارَد، ولی‌ این‌ شهرِ خاكستری‌ تمیز نخواهد شد! تمام‌ِ باران‌های‌ جهان‌ هم‌ نمی‌توانند غبارِ ریا را از این‌ شهرپاك‌ كنند ...


کفش های کهنه را دور نیندازیم. شاید یک روز به کوچه های قدیمی برگردیم ...


وقتي مردم از كسي تعريف مي كنند كمتر كسي باور مي كند، ولي وقتي كه از كسي بدگويي مي كنند همه باورشان مي شود ...


مردمانی هستند که می‌خواهند بدانند تو چه مرگت است،
و وقتی بفهمند چه مرگت است،
بهت می‌گویند بس کن،
انرژی منفی
نفرست ... !!!


هزاران سال گشتم
به دنبال چه نمی دانم
هنوز هم می گردم
به دنبال چه ....
تو می دانی ؟


از تو که حرف می زنم ، همه فعلهایم ماضی اند ..
حتی ماضی ِ بعید ..
ماضی ِ خیلی خیلی بعید!
کمی نزدیکتر بنشین ،،
دلم برای یک حال ساده تنگ شده است...


لحظه هایی هست که دلم واقعاً برایت تنگ می شود...
من اسم این لحظه ها را
"همیشه" گذاشته ام ...


همیشه از فاصله ها گله می کنیم،
شاید یادمان رفته که در مشق های کودکی برای فهمیدن کلمات،
کمی هم فاصله لازم بود ...


معبود خاموش‌مان!
در خاموشي سوي تو مي‌آييم.
سكوت، نيايش ما است.
سكوت، آيه‌هاي ستايشي است كه براي تو مي‌خوانيم.
تو صداي سكوت را ميشنوي
و پاسخ تو، سكوت است.
سكوت! سكوت! سكوت!


من در آیینه نگه کردم
دیدم هیهات
تا نهایت تنهاست...


بسیار نادرند کلماتی که ارزششان بیشتر از سکوت باشد...


حرفت را بزن
چکار داری که باران نمی‌آید...
اینجا سالهاست
عادت کرده‌اند
به قصه‌های هم گوش ندهند
دست خودشان نیست...
به شرط چاقو به دنیا آمده‌اند
تا پیراهنت را سیاه نبینند
باور نمی‌کنند چیزی را از دست داده‌ای...


مرور می‌کنم خاطرات‌مان را؛ اما مگر کپی برابر اصل می‌شود؟!


دفتر شعرهایم را سفید می گذارم ... این لحظه ها نوشتـــن ندارد......... درد دارد.!!!


احساس است!!
مزرعه نیست که مدام شخمش میزنی...


کلاغی در ذهن من است پاره سنگی در دستم .... از خودم می ترسم !


گمان کردم تو همدردی نمی دانستم تو هم دردی...!!


انسان حرفهای زیبا زیاد میزند
مشکل این نیست!
مشکل این است که زشت عمل میکند...!


تمام عبادات ما عادت است
به بی عادتی کاش عادت کنیم...


ماه و ستارگان نخبگانی هستند که اتهام همدستی شب را تحمل می کنند تا مقدمه طلوع خورشید را فراهم کنند...!


بگذار سرنوشت هر راهی که میخواهد برود ، ما راهمان جداست ... این باران تا می تواند ببارد ما چترمان خداست...


خدايا ياريم كن تا پيماني را كه در طوفان باتو بستم در ساحل آرامش از ياد نبرم...


جاده ي زندگي نبايد صاف و مستقيم باشد،خوابمان مي گيرد ...
دست اندازها نعمتند !


ترانه بیصدا شد ، صور همه عزا شد...... دوباره از بین ما، یکی خود خدا شد!


سراپا اگر زرد و پژمرده ایمــــــــــ
ولی دل به پاییز نسپرده ایمــــــــــــ
چو گلدان خالی لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایمــــــــــــــــــ


طول رشته های عصبی بدن انسان به اندازه فاصله زمین تا ماه است
رشته های عصبی پیام آور فرامین مغز انسانند
آی ماه زیبای من!!!!
با تمام رشته های وجودم پیام عشق و محبتم را به تو میرسانم
شبم را مهتابی کن...


تنها چیزی که از انتقام گرفتن عایدمان میشود این است که خودمان را هم سطح دشمنانمان بکنیم, حال آنکه با بخشش حکمت و هوشمان را نشان میدهیم...


ما متهمیم!
به شکستن عهدی که نبستیم
به ایستادن بر پیمانی که نگسستیم!


دستت را به من بده...نترس
با هم خواهیم پرید!
حضور و حیات و حوصله ی من از تو
درد و بلا و بی کسی های تو از من


آن قدري كه بشر از قلم هاي صحيح نفع برده است از چيزي ديگر نبرده است ...